تبليغاتX
ریحانه

ریحانه

ارتباطی اجتماعی وسیاسی واقتصادی وهنری

عید قربان عید رهاییست

عید رضا و قرب الهیست

                                 

عید سرکوب نفس طغیانگر

عید رستن از هرچه نفسانیست

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/06ساعت 21:17  توسط ریحانه  | 

عید قُربان

روز دهم ماه قمری ذی الحجه، مصادف با عید قربان از گرامیترین عیدهای مسلمانان است که به یاد ابراهیم و فرزندش اسماعیل، توسط بسیاری از مسلمانان جشن گرفته می‌شود.

عید قربان که از جمله تعطیلات رسمی مسلمانان است، از یک تا چهار روز جشن گرفته می‌شود و در طی آن مردم با پوشیدن بهترین پوشاک خود، پس از انجام عبادات، به دید و بازدید و جشن و سرور می‌پردازند.

البته برگزار کردن مراسم قربانی در این عید بر همه واجب نیست و تنها بر زائران کعبه در مراسم حج واجب است، اما بسیاری از مسلمانان در سراسر جهان در این روز، گوسفند، گاو یا شتری را قربانی کرده و گوشت آنرا بین همسایگان و مستمندان تقسیم می‌کنند.

حاجیان در این روز پس از به پایان رساندن مناسک حج، حیوانی را ذبح می‏کنند و پس از قربانی آنچه بر آنان در حال احرام، حرام شده‏ بود - مانند نگاه کردن در آینه، گرفتن ناخن و شانه زدن مو -، حلال می‏گردد و با توجه به اینکه حج، یکی از عبادتهای بسیار مهم در اسلام است، توانایی به انجام رساندن آن نیز برای هر مسلمانی بسیار شادی آور است، در نتیجه، روزی که پس از انجام وظایف‏ سنگین حج، به عنوان جایزه الهی و اتمام احرام پیش می‏آید را عید می‌دانند.

همچنین در روایت‏های مکرری نقل شده که در روز عید قربان، قربانی کنید تا گرسنگان و بیچارگان نیز به خوراک برسند.

 

ریشه عید قربان

عيد قربان ريشه در دوران قبل از تاريخ بشر دارد. انسان اوليه که از فهم طبيعت عاجز است، برای به دست اوردن ترحم خدايان دست به قربانی کردن حيوانات و انسان ها ميزند. اين سنت در اسلام نيز پذيرفته شده است.

در روایات مختلف دینی آمده است که ابراهیم در سن بالا دارای فرزندی شد که او را اسماعیل نام نهاد و برایش بسیار عزیز و گرامی بود. اما مدتها بعد، هنگامی که اسماعیل به سنین نوجوانی رسیده بود، فرمان الهی چندین بار در خواب به ابراهیم نازل شد و بدون ذکر هیچ دلیلی به او دستور داده شد تا اسماعیل را قربانی کند.

او پس از کشمکشهای فراوان درونی، در نهایت با موافقت خالصانه فرزندش، به محل مورد نظر می‌روند و ابراهیم آماده سر بریدن فرزند محبوب خود می‌شود. اما به هنگام انجام قربانی اسماعیل خداوند که او را سربلند در امتحان می‌یابد، گوسفندی را برای انجام ذبح به نزد ابراهیم می‌فرستد.

این ایثار و عشق پیامبر به انجام فرمان خدا، فریضه‌ای برای حجاج می‌گردد تا در این روز قربانی کنند و از این طریق برای یتیمان و تهیدستان خوراکی فراهم سازند. دراین روز همچنین مستحب است که نماز عید قربان برپا گردد. نماز عید قربان باید در فاصله زمانی طلوع آفتاب روز عید تا ظهر خوانده شود و شامل دو رکعت است.

کرپن‌ها، همان روحانیان دین "مهر" بوده‌اند و به دلیل قربانی کردن "گاو" از سوی ایشان، واژهٔ "قربانی" نیز از همینان برگرفته شده

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/06ساعت 17:19  توسط ریحانه  | 

روز عرفه، روز شناخت است. عرفه روزي است كه خداي سبحان بندگان خود را به عبادت و اطاعت خويش فرا مي خواند و خوان كرم و احسان و لطف خود را براي آنان مي گسترد و درهاي مغفرت و بخشش و رحمتش را بر روي آنان مي گشايد.
 

 

دل در جوشش ناب عرفه، وضو مي گيرد و در صحراي تفتيده عرفات، جاري مي شود. آن جا كه ايوان هزار نقش خداشناسي است. لب ها ترنم با طراوت دعا به خود گرفته و چشم ها امان خود را از بارش توبه، از دست داده اند. دل، بيقرار روح عرفات، حضرت اباعبدالله الحسين (ع) شده است. پنجره باران خورده چشم ها از ضريح اجابت، تصوير مي دهد و اين صحراي عرفات است كه با كلمات روحبخش دعاي امام حسين (ع) و اشك عاشقان او بر دامن خود اجابت را نقش مي كند. اشك و زمزمه ما را نيز بپذير، اي خداي عرفه.

در اين روز حجاج بيت ا... الحرام با وقوف در صحراي عرفات با خداي خويش به مناجات مي پردازند و دعاي عرفه امام حسين(ع) را قرائت مي كنند.
مسلمانان نيز در گوشه گوشه اين كره خاكي در اين روز همه با هم نجوا كردند:
"خداي من، من به گناهانم اعتراف مي كنم، آنها را ببخش، منم كه بد كردم، منم كه خطا كردم، منم كه تصميم به گناه گرفتم، منم كه ناداني كردم."
مسلمانان با شركت در آيين پرفيض و ملكوتي دعاي عرفه، با ريختن اشك عشق، از معبود خود طلب عفو كرده و براي گناهان گذشته خود از ذات اقدس الهي طلب مغفرت كردند.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/06ساعت 16:54  توسط ریحانه  | 

سلام به همه دوستان ولادت حضرت علی (ع) را تبریک میگویم۰
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/14ساعت 1:47  توسط ریحانه  | 

شمال جاده ماسوله

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/27ساعت 12:31  توسط ریحانه  | 

پاره آجر

روزی مردی ثروتمند دراتومبیل جدید و گران قیمت خود، با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرکرفت تا او را به سختی تنبیه کند.
پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود، جلب کند. پسرک گفت: "اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم کسی توجه نکرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم." برای اینکه شما را متوقف کنم، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم." مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت... برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد....

در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند! خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند. اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند.
این انتخاب خودمان است که گوش کنیم یا نه!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/26ساعت 17:11  توسط ریحانه  | 

یک مقدار معجزه

سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهمید، برادرکوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای آن ندارند. پدر به تازگی کارش رااز دست داده بود و نمیتوانست هزینه جراحی پر خرج برادرش را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد. سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست. سکه ها رو رو تخت ریخت و آنها رو شمرد. فقط پنج دلار. بعد آهسته از در عقبی خارج شد و چند کوچه بالاتر، به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تاداروساز به او توجه کند، ولی داروساز سرش به مشتریان گرم بود. بالاخره سارا حوصلش سررفت و سکه ها رو محکم رو شیشه پیشخوان ریخت.
داروساز جاخورد و گفت: چه میخواهی؟ دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریضِه، می خوام معجزه بخرم. قیمتش چقدراست؟ دارو ساز با تعجب پرسید: چی بخری عزیزم!!؟ دخترک توضیح داد: برادرکوچکم چیزی در سرش رفته و بابام می گوید فقط معجزه میتواند او را نجات دهد. من هم میخواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است. داروسازگفت: متاسفم دختر جان!!! ولی ما اینجا معجره نمی فروشیم. چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما رو به خدابرادرم خیلی مریضه ِو بابام پول ندارد. این همهء پول من است. من از کجا میتوانم معجزه بخرم؟؟؟؟
مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، ازدخترک پرسید: چقدر پول داری؟ دخترک پولها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندی زد وگفت: آه چه جالب!!! فکر میکنم این پول برای خرید معجزه کافی باشه. بعد به آرامی دست اورا گرفت و گفت: من میخوام برادر و والدینت را ببینم، فکر میکنم معجزهء برادرت پیش من باشه. آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت. پس از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت: از شما متشکرم!! نجات پسرم یک معجزه واقعی بود،می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟ دکتر لبخندی زد و گفت: فقط 5 دلار!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/26ساعت 17:1  توسط ریحانه  | 

به خدا نگوئید مشکل بزرگ دارید                به مشکلات بگوئیدخدایی بزرگ دارید

+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/25ساعت 19:15  توسط ریحانه  | 

شهرجنگ ایران

شهرنخل های بی صدا

هوای گرم وسوزانش جهنم را درذهن انسان تداعی میکند.همین گرمای طاقت فرساست که شاید مردمان این سرزمین را مقاوم ساخته همچون نخل های سربه فلک کشیده که صدایشان دراین گرمادرنمی اید.شهرآرامش داردشهری که روزی ارامش را مردمانش ارزومی کردند.روزی که عده ای می گریختند بعضی ها پناه می گرفتندودیگران مقاومت می کردند.آسمان رامی نگرم اسمانی راکه اکنون پرندگانش به ارامی در ان پرواز می کنند.این شهرکارونی داردکه دل مردمانش همچون چشمه صاف وزلال است کارونی که هشت سال جنگ رابه دیدگان خودگذراند .مردم درهیاهو زندگی روزمره خودرا سپری می کنند ارامش درکارهای انهاوجود دارد اما ترس در پس وجود انهارخنه کرده است.

آثارخمپاره دربعضی ازساختمان های خرمشهرروزهای جنگ رایادآور بیننده می کند. هنوزبچه هادرتانک های به جامانده ازجنگ بازی می کنندوهنوزبچه های این سرزمین دست وپای خودرا روی مین ها یادگاری می گذارند. کمی ان طرف ترجنگ است وباصدای هرانفجارمردم این منطقه می لرزند که نکند...نکندبازهم جنگ شده است. کمی گوشم را تیزترمی کنم وبه هرزیرکی خودم را به اروند نزدیکتر...

این بارصدامی وجودندارد. آن طرف اروندهم کودکان با اسلحه وگلوله های امریکایی بازی می کنند. ۱۸سال از جنگ می گذردهنوز مردم بعضی ازاین شهرهای جنگ زده آب برای آشامیدن ندارند به جز خیابان های کیانپارس که محله پول دار نشین های خوزستان است که درهر خیابانش چند بنزو بی ام دبلیو پارک است دیگرخیابان های خوزستان حتی از نام گذاری هم محروم هستندو...

+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/25ساعت 19:6  توسط ریحانه  | 

چین

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/21ساعت 18:36  توسط ریحانه  | 

پروانه

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/21ساعت 18:31  توسط ریحانه  | 

زیبا

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/21ساعت 18:26  توسط ریحانه  | 

تجلیل از دکتر ساروخانی

امروز مراسم تجلیل از استاد نامدار جامعه شناسی وارتباطات ایران در تالار ابن خلدون دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران برگزارشد.امیدوارم این بزرگداشت ها ادامه داشته باشد.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/20ساعت 20:10  توسط ریحانه  | 

اوبامای سیاه در کاخ سفید

آیابا آمدن اوباما وضع سیاه پوستان امریکا وجهان تغییر می کند؟

آیا با پیام رئیس جمهورایران راه برای مذاکرات هموارترمی شود؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/20ساعت 13:25  توسط ریحانه  | 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/20ساعت 12:22  توسط ریحانه  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/20ساعت 12:14  توسط ریحانه  | 

 
نتایج انتخابات  حاکی از پیروزی باراک اوباما در انتخابات ریاست جمهوری آمریکاست که در این صورت باز نگری گفتمان ارتباطی کشورمان بیش از پیش ضرورت می یابد.زیرا به نظر میرسد کارگزاران سیاسی – ارتباطی آمریکا با برجسته کردن شخصیتی به نام"اوباما" که منتقد،جوان" مهاجرزاده کنیایی ، رنگین پوست و با شائبه تبار اسلامی است در صدد نمایش چهره ای جدید از دموکراسی در سطح جهانی هستند تا تصویر خشن و جنگ طلب این کشور را در سطح جهانی ترمیم نمایند و از این طریق آمریکا به جای قدرت سخت نظامی،قدرت نرم رسانه ای و افکار عمومی جهانی را کسب نماید و به عبارتی وجهه انسانی تری را در بین کشورهای جهان به تصویر کشاند.
باتوجه به این تغییر و جهت گیری به سمت قدرت نرم، هوشیاری بیشتر کارگزاران رسانه ای را می طلبد زیرا احتمالاً به جای چهره خشن و قلدر و نظامی آمریکا، ما بیشتر با تصویر قدرت نرم و رسانه ای آمریکا روبرو هستیم که تاکنون کمتر با این تصویر مواجه بوده ایم.
نکته آخر اینکه علی رغم تصور برخی از کارگزاران افکار عمومی، تفاوت دو جناح دموکرات و جمهوری خواه بیشتر به دام رسانه ای تظاهر به دموکراسی و تضارب آرا می ماند تا اختلاف نظر اساسی، وبه عبارتی دو جناح فوق بیشتر دارای اشتراک و اتفاق نظر با هم هستند تا اختلاف نظر وطرفین رقابت ملزم هستند در قالب برنامه استراتژیک چند ده ساله آمریکا سیاستگذاری نمایند تا یک واکنش آنی صرف نسبت به رویدادها.در این صورت  تنها تفاوت جناحها در نحوه بکارگیری روشها،ابزارها و اولویت گذاری برنامه هاست.
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 8:30  توسط دکتر امیرمسعود امیر مظاهری  |  نظر بدهید
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/20ساعت 11:59  توسط ریحانه  | 

اینهم ارومیه

+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/10ساعت 16:10  توسط ریحانه  | 

سلام اینهم اولین برف پاییزی بروی رشته کوهای البرز هنگام طلوع خورشید

+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/10ساعت 15:56  توسط ریحانه  | 

لذت طبیعت

+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/10ساعت 15:30  توسط ریحانه  | 

ابان ماه

+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/10ساعت 15:28  توسط ریحانه  | 

تنها

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/09ساعت 19:18  توسط ریحانه  | 

اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید

 

 

پیرمردی تنها در مینه‌سوتا زندگی می‌کرد. او می‌خواست مزرعه سیب زمینی‌اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می‌توانست به او کمک کند در زندان بود .پیرمرد نامه‌ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .من نمی‌خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده‌ام. من می‌دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می‌زدی" .دوستدار تو پدر". پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد : پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده‌ام. 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند، و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه‌ای پیدا کنند.

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می‌خواهد چه کند؟ پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب زمینی‌هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می‌توانستم برایت انجام بدهم.
نتیجه اخلاقی: هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد. اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می‌توانید آن را انجام بدهید .

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/09ساعت 18:43  توسط ریحانه  | 

یک درس

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را پرسیدند.

 

پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می‌دانم او چه کسی است...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/09ساعت 18:2  توسط ریحانه  | 

گنجشک و خدا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي‌گفت: مي‌آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه‌هايش را مي‌شنود و يگانه قلبي‌ام كه دردهايش را در خود نگه مي‌دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه‌اي از درخت دنيا نشست.

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

"با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست". گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي‌هايم بود و سرپناه بي كسي‌ام.

 تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي‌خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.

خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني‌ام بر خاستي.

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه‌هايش ملكوت خدا را پر كرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/09ساعت 17:49  توسط ریحانه  | 

میدان نارمک

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/05ساعت 19:12  توسط ریحانه  | 

میدان نارمک

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/05ساعت 19:10  توسط ریحانه  | 

زیبا ترین قلب

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند. مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت: اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست! مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمردنگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پرنكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد.
مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت: تو حتماً شوخي مي كني... قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است. پيرمرد گفت:درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است، كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد، به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد وبا دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. زيرا كه عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/05ساعت 15:25  توسط ریحانه  | 

قدرت عشق

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/05ساعت 9:20  توسط ریحانه  | 

نشستن زلیخا برسرراه یوسف؟

می گویند روزی زلیخا تصمیم گرفت بر سر راه یوسف رفته و شکایت روزگار نزد او کند. به او گفتند: تو بر او جفا ها کردی و حال ما بیم آن داریم که یوسف تو را آزار دهد. زلیخا گفت: ولی من از او ترسی ندارم، چون دیدمش از خدای می هراسد و من از کسی که ترس خدا در دل داشته باشد بیمناک نشوم. پس سر راه یوسف رفت و زمانی که یوسف به نزدیکیش رسید به او گفت: ای یوسف ستایش برازندۀ خدایی است که غلامان را به سبب پیروی از او پادشاه ساخته و پادشهان را به خاطر گناهشان تبدیل به بنده ای کوچک گردانیده.
یوسف سخن زلیخا را شنیده و ایستاد، به او گفت : چه چیزی باعث شد، تا از من آن درخواست را کردی؟ زلیخا گفت: زیبایی و مهربانیهایت، زیرا در مصر زنی به زیبایی من یافت نمی شد در حالی که شوهرم مردی زیبا نبود. یوسف (ع) به او گفت: ای زلیخا چه می گویی اگر پیامبری را در اخر الزمان دیدی که محمد (ص) نام داشت و از من زیباتر و مهربانتر بود؟ زلیخا پاسخ داد: به ان پیامبر (ص) ایمان می اوردم. یوسف (ع) پرسید: چگونه به او ایمان می آوردی در حالی که خودش را ندیده ای؟
زلیخا گفت: زیرا هنگامی که تو نامش را بر زبان جاری کردی، محبتش در دلم افتاد . پس خدای بزرگ همراه جبرئیل (ع) به یوسف (ع) وحی نازل کرد و فرمود: چون زلیخا به پیامبری ایمان آورد که هنوز او را ندیده است، پس من به او خواهم داد آنچه را که از من طلب کند. یوسف ( ع) رو به زلیخا کرد و گفت: ای زلیخا این جبرئیل (ع) است و میگوید آنچه را که دوست داری از خدا درخواست کن.
زلیخا گفت: من سه چیز از او میخواهم... 1- جوانیم را بر من برگرداند. 2- با تو ازدواج کنم. 3- همراه تو در بهشت باشم.
جبرئیل (ع) بالش را بر زلیخا کشیده او دوباره جوان شد، زلیخا را به همسری یوسف (ع) در آورد، و در بهشت نیز کنار یکدیگر خواهند بود.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/04ساعت 19:53  توسط ریحانه  |